ابن المقفع ( مترجم : منشي )
187
كليله و دمنه ( فارسي )
و از پاى ننشست اين بخت خفته تا دست من بر نتافت ، و چنان كه ميان من و اهل و فرزند و مال جدائي افگنده بود دوستي را كه بقوّت صحبت او ميزيستم از من بربود ؛ روى رزمهء [ 1 ] ياران و واسطهء قلادهء بذاذران ، كه مودّت او از وجه طمع مكافات نبود ، لكن بناى آن را بدواعي كرم و عقل و وفا و فضل تأكيدي بسزا داده بود ، چنان كه به هيچ حادثه خلل نپذيرفتي . و اگر نه آنستي كه تن من بر اين رنجها إلف گرفته است و در مقاسات [ 2 ] شدايد خو كرده در اين حوادث زندگاني چگونه ممكن باشدي و بچه قوّت با آن مقاومت صورت بنددي ؟ و هوّنت الخطوب علىّ حتّى * كأنّي صرت أمنحها الودادا أ أنكرها و منبتها فؤادي * و كيف تنكّر الأرض القتادا [ 3 ]
--> گزايان و گزايش و گزاينده از آن استعمال شده است . از دقيقي آوردهاند : كيست كز وصل تو ندارد سود ؟ * كيست كش فرقت تو نگزايد ؟ و در شاهنامهء فردوسي آمده است ( پادشاهي كيكاووس ب 75 ) : يكي گنج بي رنج بگزايدش * همي گاه مازندران بايدش ؛ و عنصري ميگويد ( ديوان ، چاپ قريب 1341 ، ص 118 ) : حقّا كه شكر زهر شود تلخ و گزايان * گر نام خلافش بگذاري بشكر بر [ يا : بنگاري بشكر بر ] . ( فرهنگ فولّرس و بهار عجم و برهان قاطع و رشيدي و غيره ديده شود ) . [ 1 ] . ( 2 ) روى رزمه ( در اساس : روى همه ) بهترين و گراميترين و گرانقدرترين . مأخوذ است از عادت بازرگانان كه پرارزشترين قماش و جنس خود را بر روى همه در رزمه ( بسته ، عدل ) ميبندند . لشكرهاى متفرّق جمع شد . . . و فايق كه روى رزمه و طراز حلّه و عمدهء جمله بود در اثناى اين حال فرو شد ( ترجمهء يميني چاپ طهران ص 216 ) . نيز روى بازار در ص 124 ح بر س 9 ديده شود . [ 2 ] . ( 5 ) مقاسات ( از ق س و ) رنج كشيدن ( از چيزي و كسي ) ؛ سختي كردن با كسي ( متعدّي ) . ولي در فارسي غالبا لازم استعمال مىشود ؛ در ترجمهء تاريخ يميني ( چاپ طهران صفحات 56 و 233 و 316 به ترتيب ) آمده است : مدّت هفت سال بدين حال در مقاسات آن شدائد و معانات آن مكايد گذرانيدند ؛ چون بچاه حمّاد رسيد لشكر او بمقاسات أسفار و معانات أخطار متبرّم گشته بودند ؛ چون لشكر از خلاصي او آگاه شدند بر او مجتمع آمدند و از تمادي ايّام پدر و طول مقاسات هفوات او تبرّم نمودند . [ 3 ] . ( 7 ) و هوّنت الخطوب . . . آسان كردهام كارهاى بزرگ را ( دشواريهاى روزگار را ) بر خويشتن تا آن حدّ كه گوئي به آنها بخشيدهام دوستي خويش را ؛ آيا منكر توانم شد آن را و حال آنكه رستنگاه آن دل منست ؟ چگونه نشناخته گيرد زمين خار را ( كه از وى رويد ) ؟ بجاى تنكّر ، ينكّر ، ينكر ، كه در نسخ كليلهء فارسي و شرح بر ابيات آن آمده است در اصل سقط الزّند ابو العلاء « تناكر » آمده است و صواب همينست و تنكّر ظاهرا درست نباشد .